محمد
محمد! می خواستم تو را بهانه کنم تا چیزی برای کسی بنویسم

اما کسی را بهانه کرده ام که مجبورم برای تو بنویسم
بستری که هیچگاه سوالش مجاب نشد این روزها با سوت گروهبانی آشفته می شود
وهیات و سیمایی که در آینه می بینی
به تو می گویند: این یعنی برو بمیر، بروبه جهنم
یعنی بهشت پناه مردانی است که برای چیزی، چیزی شبیه به عقیده به زن به وطن
می میرند
می خواهم کمی برای تو حرف بزنم
برای چشمهای تو، به نقطه های سیاهی که خیره می شوند
دارم به شب هایی فکر می کنم به شبهایی که لای انگشتهای تو می خواست گیتار
بزند اما سیگار کشید
به شب های که لای انگشت های تو هی چیز نوشت و پاره کرد
به شب هایی که لای انگشت های تو کلید تنهایی تو را می چرخانْد
دروازبان بدی است زمین، تمام توپ ها را گل می خورد
و داور بدی است مرگ، همه را از زمین اخراج می کند
پناه بر پناه می برم، برای روزهایی که حتی شب هایش کلیدی از لای انگشت هایم
به قفل تنهاییم نمی چرخانَد
راستی که جهان برای بازی بود نه زیستن
که نه هبوط، نه عروج، ربطی به ما نداشت
برای ما که مشتی خاک معلق در آسمان هستیم
راستی محمد! چرا کم خندیدیم؟
چرا از سر بیکاری چرخی بر گرد زمین نزدیم و برای دمی تنفس کنار خدا ننشیتیم
و برای کسانی که صادق بودند ، اندیشه ای نپختیم؟
دستان تو همیشه برای من صادق بودند
حتی اگر فریبی در کار بود، می خواستم که باور کنم
می خواستم یکبار هم که شده به چیزی که هرگز آوار نمی شوند، دل خوش کنم
زیرا که دست های تو هرگز بلند نشدند، و این یعنی همیشه
و این به من می گوید بزرگترین برج های جهان همگی فرو ریخته اند
ا
ز برج بابل تا برج منهتن
بیا برویم گوشه ای بنشینیم
بگذاریم شب دوباره لای انگشت های ما سیگاری روشن کند
تا از هر دری از هرکجای این تاریخ
بی ربط موضوعی
از لای لبهای ما گپی بزند
از زئوس تا ماخوس
اگر این دخترکان بگذارند، اگر این صداهای متجاوز، این سئوال های ناامن...
این قصه تا آخر نوشته می شود، تا آخر نوشته می شوند، این حرف های پس مانده
بر این دل تنگ
حکایت بدی شده است قصه این انسان لنگرودی معاصر
این وامانده هر چهارراه چه کنم چه کنم !؟
بیا دوباره برگردیم
بیا تکلیف آن همه خواب های نیمه تمام، آن همه رویای نیمه کاره، آن همه قصه نیم
نوشته ای که آدمهایش لای انبوهی از کاغذ مجسمه شده اند را روشن کنیم
اگر این (دشتَه وِه) بگذارد اگراین (دشتَه وِه) گلدان های مرا سرنگون نکند
این خطوط، بی پارگی ذهنی پاره پاره، ادامه پیدا خواهد کرد
دگمه های نیم تنه ات را محکم ببند شاید رفتیم پای آن کاج
تا از هر دری برای هر خری سری تکان دادیم
تا شاید شب را به لای انگشت هایمان آوردیم که سیگاری بکشد
و از بیچارگی مردم شهری که مرده هایش عصر هر پنجشنبه کراوات می زنند-
مردمی فاتح – حرفی زدیم
محمد!
اینها همه بازی بود، ما جدی گرفتیم
حالا به بهاری که قرار است بی لای انگشتهای تو پای آن کاج ناموزون بنشینم فکر
می کنم
به کاجی که بی لای انگشتهای دوستان دیگرم
با هم، حتی اگر پیر نشدیم
اما جوانی مان را از دست داده ایم
مگر این صداها این غرولند ماشین ها اینهمه صدای بوق که حاصل نبوغ اندیشه
انسان معاصر است می گذارند که دمی بی تو برای تو ....
این بار نوبت «خَزْري وه» است که گلدان های این سوی دکه را واژگون کند
فعلا خداحافظ :
فرصت همیشه باقی است، حتی اگر ما نباشیم
لنگرود- روبروی پمپ بنزین داخل شهر
برای محمد غلامی پور
دشته وه (باددشت) خزری وه(بادخزری) نام دو باد در جلگه گیلان

من درباره ای ندارم همه حرف های من در باره دیگران است ...