مرد پالتو پوش

 

 

زخمي به خونم زد –مردي پالتو پوش –مردي كه موهاي سفيدش را بالا مي زد

با همه چيز رابطه داشت

در رگهايم قدم مي زد و  من ريگ ته كفشش را حس مي كردم

در رگهايم سيگار مي كشيد ،با زنها قرار مي گذاشت

و اين درست زماني بود كه من _درد_ مي كردم

 

بوي الكل دهانش هنوز ذر خونم است

به او پناه مي بردم در وهمناك ترين ساعات دلواپسي

ومي دانستم روزي كه بايد در رگهايم پيدايش كنم

 بوي تند عرق تنش  در خونم جاريست

 

 وسايه اش را در شب ونور به ياد دارم

                                         خنده هرزش را وصداي بي بركت اذانش

 

وآخرين تصويرش -زيرتير چراغ برق ايستاده بود - 

كه ناگهان برف باريد

زخمي به خونم زد و رفت

مردي كه مي گفتند پدرت بود.   

 

محبوب من

 

 

از تو فقط نام كوچكت را به بزرگي بلد شدم

دست هاي تو نه گرم ،وچشم هاي تو نه زيبا بودند

اما من زندگي كردم

لمس لحظه اي كه تنها مي شوي

بر پاي خود تكيه مي كني –مي لرزد

و راز تكيدگي تو را براي هزار سنگ ترانه زمزمه مي كند

لبان تو شكوفنده بغض هاي من بودند

 اگر بخواهي جهان را به حافظه بسپاري تو را از ياد خواهد برد

و اگر از حافظه پاك كني تو را به ياد خواهد آورد

                                                         تا جان بكني

محبوب من !

من آزادي ام را به بهاي چند جمله در روزنامه ازدست داده ام

من به جرم وحدت لايتغير خويش محكومم

وحدت بي دست وپايي كه از آن هزار كثرت بي عشيره ايست

كه هيچگاه نفهميد دل تو چقدر عاشق است.