مرد پالتو پوش
زخمي به خونم زد –مردي پالتو پوش –مردي كه موهاي سفيدش را بالا مي زد
با همه چيز رابطه داشت
در رگهايم قدم مي زد و من ريگ ته كفشش را حس مي كردم
در رگهايم سيگار مي كشيد ،با زنها قرار مي گذاشت
و اين درست زماني بود كه من _درد_ مي كردم
بوي الكل دهانش هنوز ذر خونم است
به او پناه مي بردم در وهمناك ترين ساعات دلواپسي
ومي دانستم روزي كه بايد در رگهايم پيدايش كنم
بوي تند عرق تنش در خونم جاريست
وسايه اش را در شب ونور به ياد دارم
خنده هرزش را وصداي بي بركت اذانش
وآخرين تصويرش -زيرتير چراغ برق ايستاده بود -
كه ناگهان برف باريد
زخمي به خونم زد و رفت
مردي كه مي گفتند پدرت بود.
من درباره ای ندارم همه حرف های من در باره دیگران است ...