نگهبان جلگه هايند
نيزاران دائماً بيدار
با پري در كلاه خودشان

نگهبان جاليزهايند ذرتها

با كاكلي زرين و خنجري بر كمر

مهمانان جشن بادند درختان و
 دست مي افشانند

دف مي زنند صنو بر ها
با برگ هايشان

چراغي آويخته را مي مانند انارها و
دلي گُر گرفته را 
نارنج هاي نارنجستان

يال هاي  باران خورده اسبي هستند

شاليزاران

وقتي كه باد
 آنها را تا دورهاي دور مي تاراند

تداوم تكراري نامكرر است

وقتي كه زمستان چپقش را
پشت قله ها روشن مي كند   
و دره ها  را ابري فرا مي گيرد نرم

نوحه خوان باغ هايند كلاغان

جهان را در چنبر خود فرو مي برند رودخانه ها
و  خاموش مي كنند شعله هاي سركش  بخاري درياچه را

و درتاريكي  تالاب

مهتابي آسمان عريان
 به آب مي زند شنا كنان
 مي رود تا آنسوي آب ها

سپيده دمان
 دهاتي ها با چشماني هيز او را تا خانه اش دنبال مي كنند

و در اين هنگام خوتكاي پر سفيدي سينه به آب مي زند

نوك در آب فرو مي كنند

و اين شبيه چيزي نيست
 و اين شبيه چيزي نيست