باران
باران كه بيايد كفشهايم را مي پوشم
و چترم را مي بندم
مي زنم به كوچه
و مي روم تا هركجاي باران كه دلم خواست
وقتي ؛ خيس از آن همه كودكي برمي گردم
بي شك مادر سرم داد می کشد: بازم لباساتو خيس كردي؟ اين بار آخرت باشه!
ومن چقدر براي شنيدن اين جملات بزرگ شدم
ومن
چقدر
دلم براي اين كلمات تنگ است
من درباره ای ندارم همه حرف های من در باره دیگران است ...