باران

 

باران كه بيايد كفشهايم را مي پوشم

و چترم را مي بندم

 مي زنم به كوچه

 و مي روم تا هركجاي باران كه دلم خواست

 وقتي ؛ خيس از آن همه كودكي برمي گردم

بي شك مادر سرم داد می کشد: بازم لباساتو خيس كردي؟ اين بار آخرت باشه!

 ومن چقدر براي شنيدن اين جملات بزرگ شدم

 ومن 

 چقدر

 دلم براي اين كلمات تنگ است 

قرن بيشتر

 

آنان كه كشتند تاريخ را تصاحب كردند

و ما كه مرديم حما سه آفريديم

 ببين !

 ملت ما چه حما سه ها كه نيافريد

امروز آمدي واز من سراغ حضورم را مي گيري

زياد دور نشدم

من هم بچه همين قرنم

همين قرن بيشتر

بچه همين خاك

همين مادر

كه با هفت قلم آرايش

دل از بيگانه مي ربود

و آغوش مي گشود

ما كودكان تاريخيم

جاي جاي اين كره خاكي  سرزمين پدران ماست

پدران ما كه به اصطلاح ناسيوناليستيم

ودر ما غروريست

ودر ما خياليست

صاحبان نژاد و تاريخيم

ودر اوهام دژي ساخته ايم

از ريگي كه به كفش داشته ايم

روز تولد ممد

 

دوباره پير شدي ممد/ دوباره خسته تر/دوبار دري به روی عمر تلف شده بستي و دري به روی

 نمي دانم ها باز مي كني/ نمي دانستم كي و چطوري به دنيا آمدي و 25 ساله شدي ؟

سال ديگر وقتي به 26 سالگي رسيدي /سري هم به 26 سالگي من  بزن/ ببين كه

حالم چطور است

اگركم پول بود بهش بده /با تو حساب مي كنم

بهش بگو كه علي 39 ساله شده و دلش براي تو خيلي تنگ است/ و هنوز و هميشه

 به همان شماره 2744 زنگ مي زند ولي كسي گوشي را بر نمي دارد/همان مغازه گلفروشي كوچه بازار روز

ممد تولدت مبارك /تولد سال ديگرت هم مبارك /شايد/ سال ديگر هم مثل امسال يادم برود

آخرین شعر

 

می فروشم وطنم را 

ارزانتر از همه جا

         شاید زمینی خریدم

                              بزرگتر

شاید رها شدم

از رنج تن

در وطنی ، طن ططنی      که هرگز تن من نبود

 

وطن همین تن من بود

همین تن که هر شب

                           می رفت

                                     ......

                                        .

                                        .

                                        .

در بستری که وطن شود

                                هرشب

                                             هرجا

می فروشم وطنم را

                         و تنم را

                               ارزانتر از همه جا

 

ما آدم بیکاره ها

 

همین چند ماه گذشته بود روز یازدهم اردیبهشت ، تبریکی برایم فرستاده شد و روز کارگر را به من تبریک گفتند. هنوز غروب روز یازدهم از راه نرسیده بود که تبریکات و هدایای روز معلم به سویم روانه شد......در این چند ماه تبریکات دیگری هم فرستاده شد تا اینکه قبل از نوشتن این چند جمله،  روز خبرنگار نیز به همه روزهای بالا اضافه شد. فردا هم روز من است و پس فردا  که شد می دانم روز پزشک را هم به من تبریک می گویند . سابقن می گفتند هر روز، روز خداست اما دیگر این جوریها  نیست هروز روزمن و آدمهای مثل من است ،  آدم بیکارها ،آدم هر کاره ها

 

توضیح.

این یکی را کلی خجالت کشیدم . از چند جهت یکی به خاطر همه آنهایی که خبر نگار بودند و آزاد نیستند اما قلم هایشان آزاد بود و مایی که آزادیم و قلم هایمان آزاد نیست. البته به قول همکارم ما خبر بیاریم.

آب زیر پل نالید

-->
 
 
       
 
آب، زیر پل نالید
 
 

   
.

 داشت از پله‌ها پایین می‌رفت، لحظه‌ای که رسیدم در میان جمعیت گم شد. این اولین بار نبود، بارها اتفاق افتاد، همیشه دیر می‌رسیدم و فرصت را از دست می‌دادم و ربطی هم به عجله و شتاب بیشتر نداشت، چون هر وقت می‌دیدمش داشت از پله‌ها پایین می‌رفت.

محمد نوری و صدایش را در یک شب سرد زمستانی شناختم، سال‌هایی که کمتر خلق چنین اثری اتفاق می‌افتاد. "در شب سرد زمستانی" برايم اتفاق معجزی بود و نمی‌دانستم برایم چه اتفاقی خواهد افتاد. نمی‌دانستم از آن به بعد شعرهای نیمای بزرگ را کتاب روزانه خواهم کرد و صدایش را لالایی‌های شبانه، بعدها با صدایش به پهن دشت "سرزمین خورشید" رفتم تا "دلاویزترین"، "شکوفه‌های خاطرات" را "در ماه باران" بچینم و "جاودانه با عشق" با "چراغی در افق" فصل‌های "شکوفه در شکوفه" را حس کنم و او همیشه خیلی جلوتر از ما راه می‌رفت و شاخه معطر مریم سپیدی در دست‌هایش بود گاهی که گمش می‌کردیم عطر مریم را دنبال می‌کردم اما باز دیر می‌رسیدم و او داشت از پله‌ها پایین می‌رفت.

صدایش، صدای مهربانی بود، صدای صلح. باید صاف می‌شدم تا صدایش را به جان و دل بشنوم، حنجره‌اش، گذرگاه صدای انسانی بود که هیچ نشانی از خشم و خشونت نداشت. جنگ و پلیدی پشت تارهای حنجره‌اش پرپر می‌زد، خنده‌ها و شادی‌های بیهوده همان‌جا خفه می‌شدند، صدایش، صدای انسانی متمدن بود که جز به آرامش و هنر و زیبایی به چیز دیگری دعوت نمی‌کرد.

شادی و غم‌های صدایش شیرین بود، شعر و ترانه را خوب می‌شناخت، همه کارهایش شنیدنی و دوست‌داشتنی هستند، خصوصا شعر و ترانه‌های نیما، منزوی، شیون فومنی، مشیری، رویایی، فروغ، مصدق، سرتیپ پور و ... که هر کدام‌شان خاطره‌ای هستند. خصوصا "در شب سرد زمستانی" آن روزها ما داشتیم تا از پله‌های جوانی بالا می‌رفتیم و همه چیز برایمان گنگ و مبهم بود خصوصا تصویر مردی که داشت از پله‌ها پایین می‌رفت!

هر ترانه‌اش احساسی دارد، گاهی حس می‌کنم، هر وقت دلش می‌گرفت، بی‌آنکه آه و ناله‌ای سر بدهد، با همه ماها درددل می‌کرد، "نمیشه غصه‌ ما رو یه لحظه تنها بزاره/ نمیشه‌ این قافله ما رو تو خواب جا بزاره"، اما طاقت اندوه ما را نداشت و در ضیافت‌های ما شرکت می‌کرد و گاه برای ما لالایی می‌خواند تا بخوابیم اما گولمان نمی‌زد، می‌گفت شب‌پره هنوز نخوابیده است و آب زیر پل می‌نالد، پدر یک شب زد به کوه و دشت، رفت و دیگر برنگشت و دستمال سفید از سر دست‌ها پر کشید و ...

تا به خودمان آمدیم، ببینیم این صدای گرم و مهربان صدای یکتا، دیدیم باز دیر کرده‌ایم چون داشت از پله‌ها پایین می‌رفت و خانه را ترک می‌کرد. حالا سال‌‌هاست که صدایش را می‌شناسیم و ترانه "شالیزارش" را به هر چمن و باغ و مهتابی که می‌رسیم می‌خوانیم و عطر گل‌های مریمش را با دل و جان مي ‌شنویم، گل مریمی که شاخه زندگی‌اش بود.

چند روز پیش شنیده بودم صدایش سخت گرفته است. همین دیشب با شاخه‌ای گل مریم رفتم که تا شاید... اما دیر شده بود، داشتند.... داشتند از پله‌های بیمارستان پایین می‌بردنش.