در باب نزاع محمود دولت آبادی و عبدالکریم سروش 

من از این همه خشم می ترسم

 

روزي بود، روزگاري بود و مردمي كه در تخم مرغي مي‌زيستند، آنقدر از آن بخوردند تا اينكه شكست، پس‌ خود را درون غاري يافتند غاري بس تاريك! قومي ديگر بديدند در آن ظلمت بي پايان كه سر و صورت به ديوار مي‌كوفتند.

 به ناچار با آنها بياميختند و در آن پراكنده شدند.

 روزي بود روزگاري بود غاري بود و در آن جماعتي كه ساليان سال با لمس و سايش اشيا راه خويش مي‌جستند تا عده اي از آن روزني درخشان بديدند، پي آن گرفتند و در روشنايي شدند باقي در غار بماندند و براي مردمي كه در روشنايي شدند شروط و قيودي گذاشتند.

من كه حياتم، خارج از غار اتفاق افتاد، هيچ از مردمان غارنشين نمي‌دانستنم، فقط گاهي صداهايي از دور مي‌شنيدم كه برايم معما بود.

 از بزرگي، علت آن پرسيدم، گفت اين صداي مردمان غار است كه هرزگاهي به جان هم مي‌افتند و با هم نزاع مي‌كنند و اين صدا از بهر آن است.

 گفتم علت نزاع چيست؟ گفت: خود نيز ندانند، چشم كه باز كردند بر گرده هم مي‌پريدند و همديگر را لت مي‌زدند.

 گفتم: اينان را چه نسبتي است با هم؟ گفت: در اصل همگي قوم و خويش يكديگرند.

 گفتم، پس‌ چرا چنين كنند؟ گفت: عده‌اي آب سرد دوست دارند و عده‌اي آب گرم. گفتم: اين‌كه، اين‌همه قيل و قال ندارد؟ گفت: علت قيل و قال‌ همين است، چون آن دسته كه آب گرم دوست دارند، آب سرد دسته ديگر را مي‌جوشانند و دسته ديگر كه آب سرد دوست دارند، آب‌هاي جوشيده را سرد مي‌كنند.

 گفتم: عمر اين ماجرا تا به كي خواهد بود؟ گفت: تازمانيكه در غار باشند.

 گفتم اين قوم را چه شد كه تا به حال آسمان را نديده‌اند؟ گفت: يك دسته از اين جماعت در تخم‌مرغي مي‌زيستند تا اين‌كه تخم شكست و خود را اندرغاري ديدند.

تاريك و اما دسته ديگر، آنها روزگاري در روشني به‌سر مي‌بردند. پيرو مردي در آمدند و در پي او شدند شب و روز و در شبي سراز غار درآورند همچنان در آن غار سرگردانند و مي‌پندارند كه هنوز صبح نشده است.

 دليل ذكر اين حكايت مربوط مي‌شود به نزاعي كه در حاشيه نامزدي انتخابات دهمين دوره رياست جمهوري بين شيخ عبدالكريم سروش و مرد غارنشين دشت محمودآباد در افتاده است.

 در اين چند سطري كه به دنبال حكايت بالا مي‌آيد نه قصد تاييد كسي درميان است و نه تخطئه و توهين به كسي، زيرا كه مرد غارنشين بعداز شكستن تخم‌مرغ در جهاني بزرگ‌تر اما تاریک پاگذاشت، شيخ به غار رفته هم مي‌پندارد همچنان شب است.

 مرد غارنشين نگران است و ناراحت و شيخ به غار رفته خشمگين است و فرياد سر مي‌دهد و مي‌خواهد آب سرد مردغارنشين را بجوشاند.

 حرف زدن در باب دولت‌آبادي كمي دشوار است نه از آن جهت كه انساني پيچيده است به اين دليل كه در وادي ادبيات قلم مي‌زند و گاه در وادي سياست قدم، قدم كه چه عرض كنم، مي‌لنگد.

 زيرا خواسته‌هاي صنفي‌اش با سياست‌زدگي همراه است و چون اين علت گريبان ديگر كانون‌نشينان را گرفته و نمي‌شود همه را به حساب اويا ديگران نوشت زيرا شرايط دولت‌آبادي را نمي‌توان در طبقه متوسط فرهنگي كشور ناديده گرفت اما گاه با قرار گرفتن در مسيل سياست زدگي، تبديل به يك راهنما مي‌شود وتعادل طبقه فرهنگي را در قبال جريانات سياسي به هم مي‌زند.

 سالياني است كه روشنفكري ايراني با شبه روشنفكري درآميخته است مانند اصلاح‌طلبي سال‌هاي اخير كه در دام شبه اصلاح طلبي گرفتار شده است، روشنفكري و اصلاح‌طلبي ايراني در اين خلال مانند دو جوانه ايست كه با تازيانه‌ها و رگبارهاي شبه روشنفكران و شبه اصلاح‌طلبان از رويش بازمانده است، كساني كه هيچ از صلح و صلاح نخوانده‌اند و نه شنيده يك شبه مصلح شده‌اند و راه ستيز را هموار كرده‌اند.

 و اما آن‌كه مسبب نوشتن اين گفتار شده است جناب استاد محمود دولت‌آبادي نيست مردي كه آوازه‌اش از مرزهاي اين سرزمين بيرون زده است، بلكه جناب دكتر

سروش هستند مردي كه گفته است 4 سال پيش گفتم و امروز هم برآن گفته پايبندم كه...

 جناب سروش! 4 سال ديگر هيچ، 40سال ديگر نيز بر اين پايه خواهي ماند همان‌طور كه 30 سال پيش بر اين پايه بوده‌ايد.

 جناب سروش بي‌مقدمه مسأله ٌ؟به باور شما، ما نسل آخري‌ها از انقلاب فرهنگي چيزي نمي‌دانيم و هر چه به ما گفته‌اند كذب است زيرا به گفته خودتان نه در آن ماجرا بوده‌ايد و نه در شكل‌گيري آن نقش داشته‌ايد.

 چشم بسته همه اين ادعا را مي‌پذيريم. زيرا كنكاش در مورد انقلاب فرهنگي و موضوعاتي از اين دست نه براي من و نه براي هم نسلان من، محلي براي اعراب ندارد و به همين منظور اساس سؤال‌هاي پيش آمده براي من حول محور آن ماجرا نمي‌چرخد كه تا ثابت شود جنابعالي در آن موضوع نقش داشته‌ايد يا خير و يا  بخواهم از محاسن و معايب آن حرفي بزنم، همان‌طور كه گفته شد هيچكدام اين مسائل نه ربطي به من دارد و نه مهم است زيرا اينجانب نه قاضي هستم و نه وجدان تاريخ معاصر. من شهروندي عادي هستم و نمي‌خواهم به اندك حقوق شهرونديم تعرضي شود. انقلاب فرهنگي براي من امري است تاريخي و محصول شرايط همان دوران و اراده جمعي كه تا حدي از آن حمايت مي‌كرد و گرنه پا نمي‌گرفت و كسي را نمي‌شود محكوم كرد، شايد هر جريان ديگري به قدرت مي رسيد ودر آن شرايط قرار مي گر فت چنين مي‌كرد.

 وقتي هم كه آب‌ها از آسياب خوابيد همه سراسيمه از آسياب بيرون زدند با موهاي سفيد كه ديگر سياه نمي‌شود.

 جناب سروش! در حكيم و اديب بودن شما شكي نيست و با حفظ همه اين احترام‌ها براي من يك شهروند هستيد من هم از اين دريچه به شما احترام مي‌گذارم به همان اندازه كه به ديگر شهروندان و تا زماني با شما تعامل مي‌كنم كه از جناب شما به حقوق من تعرض نشود. اما بگوييد چرا چنين شد؟

 چرا مي‌خواهيد براي من نقش يك قيم را بازي كنيد؟ چرا از موضوع بالا با ادبياتي فئودال‌ مآبانه برايم سرمشق مي‌گذاريد، شما اگر دوست داريد و مي‌خواهيد شخص خاصي را مأمور به امور خويش كنيد بسم‌ا...

 جناب سروش من فرق چانه‌زني تا جرزني را مي‌دانم و شيخ شما هم اين را مي‌داند و شگفتي من در اين است كه چرا در گزينش اين دو، دومي را برگزيده‌ايد؟ جناب سروش! در جامعه‌اي كه جمهوريت آن نوپا است با تبيين و نهادينه كردن ادبياتي سليس و شفاف به نجات آن مي‌شتابند نه ادبياتي كه از آن بوي باجگيري به مشام برسد ـ‌ نظر به ديدگاه شما در مورد انتخاب مهدي كروبي است ـ‌ ولاغير.

 باز یادآور می شوم من يك شهروندم مانند ديگر شهروندان كه روزی مي‌آيند و يك روز مي‌روند من فقط دوست ندارم در اين ميان احساس پوچي كنم چرا كه سرشار از زندگي هستم.

 جناب سروش! اين چه جريان روشنگرانه ايست كه راه انداخته‌ايد؟ اگر بخواهم به ساحت بالاي چشم شما و يا مثلاً دكتري ديگر، بگويم ابرو، احتمال زيستن من بسيار كم مي‌شود، آن هم از جانب شما و يا مريدان بي چشم و گوش‌تان، نمونه همان كه با محمود دولت آبادي كرده‌ايد.

 اينجاست مي‌فهمم كه شما هيچگاه اهل مكتب نبوده‌ايد و گرنه با تازيانه بر چشم نيمه جان نقد نمي‌تاختيد، در ادبيات شما آنچه فربه مي‌شود ايدئولوژي است، آن‌چه مي‌جوشد خشم است، خشمي ويرانگر و آتشين و من از اين همه آتش مي‌ترسم.

 جناب سروش! من تكليفم با مأمور جلبم روشن است اما با شما و مريدان شما روشن نيست شما فرقه‌اي ساخته‌ايد با سلاحي ويرانگر كه من انديش است نه ديگر انديش شما همه چيز را به انحصار درآورده‌ايد فكر را، روشنگري‌را، دين را، اصلاح‌طلبي را و حتي انديشمند و شاعر بزرگ اين سرزمين مولانا را، نگاهتان به مولانا انحصاري و فرقه‌اي است، شما با زنداني كردن انديشه‌هاي او در قبض و بسط‌هاي خويش، گوش‌ها را از استماع صداي صاحب مثنوي محروم كرده‌ايد. حاصلش كه صداي مولانا را دنيا بايد از استوديوي ترجمه‌هاي تركي بشوند.

 مي‌خواهم بحث را عوض كنم اما نمي‌شود و ناخواسته به ياد خشونت گفتارتان مي‌افتم.

 جناب سروش مسألهٌ

 قول مي‌دهم اين آخري باشد ُُُشما براي هر چيزي جوابي و تحليلي داريد، چرا در باب انقلاب  فرهنگي چيزي نمي‌گوييد؟

چرا وقتي شما را در اين مورد به چالش مي‌كشند با اخم و تخم به تبرئه و توجيه خويش مي‌‌پردازيد در حالي‌كه دولت‌آبادي نگران عواقبش بود از آن ماجرا سال‌هاي گذشته است و من چيزي نمي‌دانم، اما رفتار شما در قبال اين شبه تهمت‌ها برايم سؤال برانگيز است به ياد قطعه‌اي از شيخ اجل سعدي شيرازي مي‌افتم كه تا حدي در نزاع شما با استاد محمود دولت‌آبادي صدق مي‌كند.

  

صاحبدلي به مدرسه آمد زخانقاه                    بشكست عهد صحبت اهل طريق را

 گفتم ميان عارف و عابد چه فرق بود               تا اختيار كردي از آن اين فريق را

 گفت آن گليم خويش برون مي‌بردزموج         و ين جهد مي‌كند كه بگيرد غريق را