روزگار بي شاملويي 3
خسته ام ،حوصله چيزي را هم ندارم. حس و حالم شبيه همه آدمهائيست كه روزمرگي هايشان را بر صورت يكديگر تف مي كنند.
يادم نمي رود وقتي مي خواستند سرم كلاه بگذارند چقدر به من دروغ گفتند. بعدتر هم وقتي مي خواستند كلاه از سرم بردارند چه دروغ هاي شاخدار ديگري كه نساختند.
حالا هم مي خواهند سرم شيره بمالند رفتند روي خانه اول . روزگار غريبيست!
دارند جايي به من گل و شيريني تعارف مي كنند كه چند صباحي پيش تر مرا كت بسته آورده بودند و به تازيانه ام مي كوفتند.
هي ! هي ! چه مي توان كرد ؟ روزگار بي شاملوئيست اين روزگار ما . ديگر كسي نيست كه داد از سخن بزند. ديگركسي نيست كه انسانم صدا كند. روزگار غريبيست نازنين!
+ نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 8:54 توسط علی خوش تراش
|
من درباره ای ندارم همه حرف های من در باره دیگران است ...