وقتي داستان «بايد بروم» محمدهاشم اكبرياني را مي‌خواندم كم‌كم به اين نتيجه رسيدم كه «بايد بروم» داستان نويسنده‌اي است كه دارد مي‌آيد و اين تناقض به ظاهر كمي گيج‌كننده بود، نويسنده بايد بروم از جهان خود داشت مي‌رفت اما كجايش را شايد نمي‌دانست و اما من كه داشتم به عنوان يك مخاطب داستان را مي‌خواندم مي‌ديدم كه راوي داستان هر لحظه به سويم نزديك مي‌شود تا جايي كه در اواخر داستان منو راوي به هم رسيديم. محمدهاشم اكبرياني نويسنده، شاعر، روزنامه‌نگار و منتقد ادبي سال‌هاست كه در حوزه‌هاي مختلف قلم مي‌زند و بارها آثار ديگران را مورد نقد و بررسي قرار داده و حالا هم چند سالي است كه از انتشار شعر فاصله گرفته و چند اثر در حوزه ادبيات داستاني منتشر كرده است. با اين نويسنده پيرامون نقد و جايگاه نقد ادبي در ادبيات داستان ايران مصاحبه‌اي صورت گرفت كه مي‌خوانيد.



شما به عنوان نويسنده‌اي كه در اين سال‌ها چند اثر از خود منتشر كرده‌ايد چه ميزان به نقد اعتقاد داريد؟

اعتقاد داشتن به نقد به دو لحاظ لااقل قابل تقسيم است، يكي اينكه شما بخواهيد داستان را براي خواننده باز كنيد. اين كار براي خواننده‌اي كه مي‌خواهد از داستان لذت ببرد چه لطفي مي‌تواند داشته باشد. يا براي خود نويسنده‌اي كه براساس معيارها و چارچوب‌هاي ذهني‌اش داستان را مي‌نويسد زيرا يك نويسنده كارش را براساس يك نقد نه شروع مي‌كند و نه به پايان مي‌رساند چون شاهديم و اين موضوع را به وضوح مي‌بينيم كه نويسندگاني كه براساس معيارهاي نقد و نقد داستان اثري را خلق كرده‌اند، كلا تمامي كارشان تصنعي از آب درآمد.

پس اين نقد چه تاثيري مي‌تواند روي داستان داشته باشد؟

ببينيد، بها دادن به نقد توسط يك نويسنده يعني كشتن روح داستان و اين مسئله غيرقابل انكار است، هر داستاني روحي دارد. اگر اين روح از كل داستان گرفته شود، در واقع ديگر داستاني باقي نمي‌ماند، يك مجموعه نشري در پايان توليد مي‌شود كه هيچ‌گونه رابطه‌اي نمي‌تواند با مخاطبانش برقرار كند.

پس اين رابطه نقد داستان و نويسنده و مخاطب كجاست يا در چيست؟

من معتقدم كه در هر داستاني نقش نويسنده و مخاطب بسيار بااهميت است اما رابطه نقد با اين دو، قاعدتا رابطه جداگانه‌اي است. من نقد را تا جايي براي نويسنده مهم مي‌دانم كه داستان و نويسنده را از روح خالي نكند، بهره گرفتن از نقد در واقع كشتن داستان، يك مخاطب يا خواننده پيش از هر چيزي طالب و شيفته روح داستان است. به نظرم نقد داستان ارتباط خاصي با نويسنده و مخاطب ندارد بلكه نقد براي اهل تحقيق ضرورت بيشتري دارد زيرا نقد در يك مسير ديگري در ادبيات خلق مي‌شود.

چه معياري براي نقد داستان قائليد؟

نقد زواياي مختلفي دارد. گاهي ممكن است يك نقد به لحاظ ادبي و يك بار تاريخي مدنظر باشد.

عده‌اي به عنوان مثال معتقد به مرگ مولف هستند و مي‌گويند ما كاري به نويسنده و خالق اثر نداريم و فقط مي‌خواهيم به خود اثر بدون هيچ پيش‌داوري و پيش زمينه قبلي بپردازيم در حالي كه عده‌اي ديگر معتقد به اين هستند كه بايد خود نويسنده و شرايط اجتماعي او را نيز شناخت تا با اشراف بيشتري به اثر نگاه كرد.

به هر حال نقد شاخص‌هاي خودش را دارد كه اين شاخص‌ها در ديدگاه‌هاي منتقدين پراكنده و متفاوت است.

آيا مي‌شود نقد نوع ادبي يا يك اثر تلقي كرد؟

من نقد را نوع ادبي يا ژانر نمي‌دانم. من هنگام رويارويي با نقد از ادبيات خارج مي‌شوم و از خارج به آن نگاه مي‌كنم و منتقدين معمولا از بيرون به ادبيات نگاه مي‌كنند و همين امر سبب مي‌شود كه نقد را به عنوان يك ژانر در نظر نگيريم.

ظرفيت نويسنده در زمان رويارويي با نقد و منتقدين را چگونه مي‌بينيد؟

جامعه‌اي كه هنوز تكثرگرايي را به عنوان يك اصل نپذيرفته و اين اتفاق در درونش نهادينه نشده بي‌شك آنچه مدنظر است اتفاق نيفتاده يعني اينكه آستانه ظرفيت نويسنده و شاعر در برابر نقد و منتقد پايين است زيرا اين تكثرگرايي در درون نويسنده هم نهادينه نشده است و آن رابطه‌اي كه در تعاملات اجتماعي بايسته اتفاق مي‌افتاد، اتفاق نيفتاده است.

همانطوري كه نويسنده در آن شرايط قرار نگرفته، منتقد هم تابع وضعيت حاكم است و نقدش به سمت خير يا شر مي‌رود، زيرا نقد رايج يا به سمت تعريف و تمجيد پيش مي‌رود يا عكس آن نفي و كوبيدن اثر، مي‌خواهم مثالي بزنم تا موضوع كمي بازتر شود. در يك جلسه نقد داستان لوسين گلدمن درحضور آلن رب گريه داستان‌هايش را نقد مي‌كند و تقريبا كل نقد، نقد منفي بوده اما اين دو تا آخر كنار هم نشستند و به حرف‌هاي همديگر گوش دادند.

تاثير نقد روي نويسنده چه ميزان است؟

سواي آنكه بخواهيم در نظر بگيريم نويسنده خارج از همه چارچوب‌ها و براي حفظ روح داستان از معيارهاي خودش پيروي مي‌كند.

تاثيرش قاعدتا بايد بسيار اندك باشد، من هم تا به اينجا اين همه صغري كبري چيدم كه بگويم نويسنده كار خودش را مي‌كند و منتقد هم كار خودش را، حال اگر نويسنده بخواهد طبق معياري منتقدي اثري خلق كند، بي‌شك آن اثر چندان با استقبال مخاطب روبه‌رو نمي‌شود.

مي‌خواهيد بگوييد كه نقد جايگاهي ندارد؟

نقد براي من كه مي‌نويسم جايگاهي ندارد اما براي آثار ادبي، موضوع فرق مي‌كند. در آن شرايط نقد بسيار تاثيرگذار و تعيين كننده است. يك منتقد در فهم آثار به مخاطب كمك مي‌كند. به عنوان مثال نقد آثار هدايت در برهه‌اي براي مخاطب بسيار مهم است اما منتقد براي مخاطب نمي‌تواند تعيين كند چه چيز خوب است و چه چيز خوب نيست يا اينكه به او القا كند چه چيزي را بخواند و چه چيزي را نخواند. اما در كل نقد در ميان نويسندگان كم اثر بوده نه براي جامعه.

نقد اين ميان چه چيز را نقد مي‌كند در واقع هدفش چيست؟

ارزش‌هاي نقد را كسي نمي‌تواند منكر شود، نقد در شناساندن آثار و واشكافي آن بسيار داراي اهميت است به عنوان مثال يك منتقد براساس شواهد و نشانه مي‌گويد فروغ مدرن‌تر از شاملو بوده بعد نمونه ارائه مي‌دهد و شاخص‌هاي مدرن را پيش روي مخاطب مي‌گذارد.

شما به عنوان يك نويسنده، يك اثر را با چه نگاهي مي‌خوانيد؟ مي‌خوانيد كه سرگرم بشويد يا نه با نگاهي منتقدانه به آن نگاه مي‌كنيد؟

بستگي به خودم دارد كه آن هنگام براي چه امري آن اثر را مي‌خوانم. مي‌خوانم كه از آن لذت ببرم يا نه نقدش كنم. يكبار هم مي‌خوانم كه با تكنيك‌هايش آشنايي پيدا كنم. معمولا در چنين شرايطي قصه‌هاي ايراني را مي‌خوانم چون معتقدم بايد آنقدر خواندن آنها تكرار بشود تا آن تكنيك‌هاي نهفته در قصه‌هاي مردم ايران و كارهاي ديگر مانند هزار و يك شب به صورت ناخودآگاه در درونم جا بگيرند و موقع نوشتن باز به صورت ناخودآگاه بروز دهند.

با كارهاي خودتان چگونه برخورد مي‌شود، نقد تمجيدگرا يا نفي‌گرا؟

بستگي به منتقد دارد. به هر حال نمي‌شود انتظار يك‌دست بودن از آنها داشت كه تا به حال به آنها به صورت‌هاي مختلفي برخورد شده است.

خودتان چه ميزان در قبال نقد تحميل داريد؟

من هم جزو يكي از كساني هستم كه در اين جامعه زندگي مي‌كنم، جامعه ما متكثر نيست بگذاريد در عمل نشان داده شود.

خودتان هنگام نقد تمجيدگرايي مي‌كنيد يا نه تمام زوايا را بر روي نويسنده مي‌بنديد؟

طبيعي است كه نقد من هم به تبعيت از جامعه‌اي كه در آن زندگي مي‌كنم، گاهي منفي‌گرا و گاهي تمجيدگرا باشد اما من در اواخر دهه هفتاد سعي كردم با روش عقلاني به نقد آثار ارائه شده در حوزه شعر بپردازم.

نظر شما در مورد التقاط شعر و داستان چيست؟ يعني دنبال شاعرانگي رفتن توي نثر؟

ببينيد، بستگي به اجراي اثر و چگونگي كاربرد عناصر در داستان دارد. من يادم مي‌آيد وقتي «كاش به كوچه مي‌رسيدم» منتشر شده بود، يكي نوشته بود اين اثر هيچ نشاني از شاعرانگي شاعر ندارد اما ديگري گفته بود: ردپاي شاعرانگي شاعر در اثر پيدا بود.

به نظر من شاعرانگي، خود بخشي از برداشت مخاطب است در حالي كه من هيچ گاه بودن يا نبودنش را نفي نمي‌كنم. فقط اجراي صحيح و درست تعيين‌كننده است. به هر حال آن شعرزدگي كه منظور سوال است، مي‌تواند يك اثر را به مرز تصنعي بودن هدايت كند اما در اين ميان ما اثري چون يوزپلنگاني كه با من دويده‌اند را نيز داريم كه اثري بسيار عالي و شاعرانه نيز هست و همه اينها بستگي به نويسنده دارد.

براي داستان‌نويسي از كدام معيار بهره مي‌بريد الگوي شرقي يا غربي؟

من هيچ اعتقادي به اينگونه تقسيم‌بندي در حوزه داستان‌نويسي ندارم، در واقع ديگر زمان اينگونه فكر كردن‌ها گذشته است. مورا كامي در شرق زندگي مي‌كند، با معيار غربي مي‌نويسد در حالي كه خالد حسيني در غرب زندگي مي‌كند و معيار و شيوه‌اش بسيار شرقي است. داستان امروز بايد روح داشته باشد و از روح بشري پيروي كند. اينجاست كه داستان معنا پيدا مي‌كند زيرا روح بشري هيچ ارتباطي با فرهنگ‌هاي جغرافياي كوچك و بزرگ ندارد.

در جهان گذشته معيارها متفاوت بود و هر كدام طبق فرامين خود عمل مي‌كردند در حالي كه در دنياي امروز مفاهيمي چون آزاد، حقوق شهروندي و ... حاكم است. اين موضوعيت در تمامي امور جاري است و همه طبق اين رفتار عمل مي‌كنند. در داستان‌نويسي هم يكسري مفاهيم داريم كه بشري شده‌اند و جغرافيايي نيستند. به همين منظور من معتقد هستم ديگر چيزي به عنوان تقسيم‌بندي داستان غربي و شرقي وجود ندارد. به عنوان مثال در داستان‌هاي 50 سال پيش غربي بارها شاهد خواندن دعا سر ميز شام يا ناهار بوديم و اين موضوع در فيلم‌ها هم رعايت مي‌شد، حال ديگر نشاني از اينها نيست و عده‌اي هم انحطاط تمدن غرب را در همين موضوع مي‌بينند اما اين نكته را نبايد ناديده بگيريم كه ماهيت‌ها به سمت و سوي مشتركي پيش مي‌رود و همه چيز از يك امر جهاني پيروي مي‌كند.